وای از این ادما
از ادما بیزارم.از رفتاراشون از طرز نگاهشون به زندگی!
از اینکه تمام وجودت رو زیر مظر میگیرن تا بهت متلک بندازن تا مثلا به حس برتری برسن.و جالبتر از همه اینه که واسه چیزی متلک میندازن که پوچترین چیزه!از اینکه تمام هم و غم زندگیشون تعداد دوست دختر یا دوست پسرشونه و اگه تو نداری پس حتما یه عیبی داری و تونا چون از ۱۴ یا ۱۵ سالگی شروع کردن و حالا دو سه تا ئارن پس باکلاس ترین و بهترینن.وقتی هم که میبینن از نویی که نداری عقب ترن میگن ادم شانس بیاره مثل تو باشه!
وای خدا چرا ادما رو اینجوری افریدی.تین ادما وقتی واسشون از چیزایی غیر از این چیزا میگی میگن حالا میخوای بگی روشا فکری مثلا و اونوقته که دلت میخوتد چشمات رو ببندی دهن مبارک رو باز کنی و سر فحش رو بکشی بهشون.اونوقته که میفهمی زندگی با این ادمت قشنگه ولی ارزش نداره پس میزنی به بیخیالی.اصبحا تا لنگ ظهر میخوابی شبا تا صبح کتاب میخونی اونم کتابایی که انقدر معناشون سنگینه که سرت سوت میکشه و عصرها هم میچرخی و همینجوری روزگار میگزرونی تا دوباره بری دارشگاه و با همین ادما روزا رو شب کنی و شبا هم تو فکر همین ادما به صبح برسونی و دوباره روز از نو روزی از نو!